چیزی نمونده....
93-12-5 بامداد سه شنبه امیرعطا جونم تا همین حالا 2سال و 11 ماه و 10 روز سنشه عزیزک مامان ..گل پسرم.. نازکم... روز شمار تولدت شزوع شده .. و برام مثل 1 خواب می مونه این همه بزرگ شدنت!! چقدر از پارسال تا الان تغییر کردی امیر عطای من.. مرد کوچولوی خونمون که گاهی برای مرد شدن عجول میشی و کاهی اداهای نی نی کوچولو هارو در میاری شیرین عسلم. این روزها همش حرف تولدتو میزنی.. چند باری این آخری ها فیلم تولد سال قبلتو دیدی و حالا میگی تولدم بشه.. بادکنک بزنیم.. خانوما بیان.. هرچی ازت می پرسم کادو چی می خوای... میگی بادکنک بزنیم.. زیاد..همه جا. الهی فدای این پسر گلم که نمی خواد مامانیشو تو خرج بندازه ...












